عاشق همیشگی تو
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه کفش فرارو ورکشید
آستین همت و بالا زد و رفت
یه دفعه بچه شدو تنگ غروب
سنگ تو شیشه فردا زدو رفت
کاغذ گذشته ها رو پاره کرد
نامه فرداها رو تا زد و رفت
طفلکی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
بنویس با خط الماس رو تن نازک شیشه که بدون نور چشمات شب من سحر نمیشه (مائده) دوستدارم ولی نه اون دوست داشتنی که خیلی ها به زبون میارن و خیلی عادین
دوستدارم از تمام وجودم که حتی خیلیا توان گفتنش رو ندارن پس هیچوقت نشکن
چون اگه تو بشکنی یعنی من شکستم تو تموم زندگیه منی تا همیشه عاشقتم همیشه و
همیشه (مهسا) عــــــــــــــــــــــشق یعنی زندگی کردن نه زندگی را باختن (سپیده جون) برای اولین بار جمله قشنگ تولدت مبارک رو از کسی شنیدم که خیلی دوستش داشتم(داداش علی) عشق همیشه بهم میگه : نیلوفر زیبای عشق من تو هستی (love) دوست دارم (رضا) به داده و نداده ات وگرفته ات شکرکه داده ات نعمت است و نداده ات حکمت است و گرفته ات امتحان (نیما) اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و
چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر
از کویر است و همواره هر دو ناامید میشوند بگذار تا شیطنت عشق ای خدای بزرگ تو چه باشی و چه نباشی ، من اکنون سخت به تو نیازمندم.تنها به این نیازمندم که تو باشی (happiness) که شیرینی تعبیرش از آن دیگریست (سام) این من و حجم شب و دستان خالی و خدا از خار سر دیوار دانستم که ناکس کس نمی گردد از این بالا نشینی ها (دلشکسته) کسی که من درک کند از زبان عشقم (وبلاگ عاشقان) عاشقتم (سارا) از همتون ممنونم که لطف کردیدو نظرهای زیباتون رو برام فرستادید بعضی از دوستان اسمی نذاشته بودن منم مجبور بودم اسم وبشون رو بذارم ولی در هر صورت از همتون متشکرم همتون رو دوست دارم
سلام دوستای گلم ممنونم که منو قابل میدونید و بهم سرمیزنید من امروز می خوام به جای اینکه خودم مطلبی رو بذارم جمله های شمارو درباره ی سوالم بذارم پس حتما به سوال جواب بدید مرسی خوب سوال زیباترین جمله ی کوتاهی رو که تا به حال شنیدید رو بگید؟ تعدادش مهم نیست ولی سعی کنید که زیبا و بامعنی باشه بعد من توی پست جدیدم اونارو میذارم منتظر جمله های زیباتون هستم لطف کنید و اسم خودتونو بگید تابااسم خودتون باشه ممنونم
مهم این نیست که تو add لیست مسنجرم چند نفر add شدن. مهم اینه که تو قلبم فقط یک نفر add شده باشه که با هم on بشیم، باهم آرشیو زندگی رو دوره کنیم و با هم off بشیم. امّا باید یادمون باشه پسورد دوستیمون رو جوری بسازیم که کسی نتونه هکمون کنه!!!(Just 4 u)
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ
میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند،
جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی
شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده،
پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو
جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم.
برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان
را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را
میشنیدم. میدوید صِدام میکرد.
آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود. کلید انداختَم
در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق –
ترمزی شدید و فریاد – نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی
که بِش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود
روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ
خیابان.
ترسخورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِچپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت
ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج
دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سُکید.
گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...! گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...! نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست
خدایا
زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند...
چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید
هرچند حاصل آن جز رنج و پریشانی نباشد.
اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن
شاید قانون دنیا همین باشــــــــــــــــد
تو صاحب آرزویی باشی
آسمانی تیره و اشک و سکوت و انزوا
ناله های جانگدازو گریه و امن یجیب
قبله و قلب و جوارج جملگی غرق دعا (سکوت عشق)
یک روز زادگاه من ترک کند (محسن)
شنیدن جمله قشنگ دوستت دارم
ساده زیستن را چون ساده دوس داشتن دوس میدارم (بردیا)
سنگینی دردها و مشکلاتی که خدا بر دوش ما میگذارد , انقدر نیست که کمرمان
را خردکند, انقدر است که ما را برای دعا به زانو در اورد ... در این اوقات
پر قدر , شبهای قدر به یاد هم باشیم (پارسا)
آن شب شب نحسی بود ...
با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟
دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...
گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...
دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...
پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟
دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...
پسر : نه به خدا من عاشقتم ...
دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...
پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...
صدای قطع شدن مکالمه آمد ...
تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...
آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...
به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...
بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟
گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...
و می گریست ...
بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...
ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...
بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...
نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :
"
الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه
دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "
به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...
پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ...
داخل کوچه را نگاهی کرد ...
سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...
پنجره را باز کرد ...
با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...
پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...
و وداع کرد ...
صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...
نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...
و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...
صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...
پسر را نیافت ...
ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...
تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...
و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :
" نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...
تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم "
زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و....
حال
سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه
حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
![]()
| Design By : Pichak |


